
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...یه غمی که آزارم می داد...کم حرف شده بود...مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد...یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم...خیلی دلتنگم...نذاشت بپرسم دلتنگ کی... دلتنگ چی... دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم...شاید...تو چی؟ خندید و گفت آره...من به خودم حسودیم میشه...به همون کسی که بودم و دیگه نیستم... همونی که از یه جایی به بعد عوض شد... می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون ر...
ادامه مطلب