اوضاع اجتماع امروز - تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 1:55
آدم‌ها این روزها شبیه کوچه‌های شلوغ شده‌اند؛ پررفت‌وآمد، پرصدا، اما هرکدام در سکوتی پنهان فرو رفته‌اند. انگار هرکس بارِ خودش را می‌کشد؛ باری که نه دیده می‌شود، نه اندازه‌اش معلوم است، اما از شانه‌ها پیداست که سنگین است. ... آدم‌ها در ظاهر کنار هم‌اند، اما در باطن هرکس در جزیره‌ی خودش زندگی می‌کند. ج...
نزدیک - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۱ساعت ۹:۳۱ ق.ظ  توسط تنها | 
سوم خرداد 1403 - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۳ساعت ۸:۳ ق.ظ  توسط تنها | 
نزدیک شدن به روزهای آخر - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۴/۰۵/۰۶ساعت ۷:۹ ق.ظ  توسط تنها | 
دل نوشته ی بی پاسخ - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۱ساعت ۵:۵۷ ب.ظ  توسط تنها | 
سکوتی که فریاد می‌زند - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۱ساعت ۶:۶ ب.ظ  توسط تنها | 
امروز - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۲۷ساعت ۱۰:۲۵ ق.ظ  توسط تنها | 
دیده - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۷ساعت ۸:۳۱ ق.ظ  توسط تنها | 
عزیز دل - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۰ساعت ۱:۵۰ ب.ظ  توسط تنها | 
اگر - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۲ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ  توسط تنها | 
شب تاریک و سکوت - تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 3:21
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۲ساعت ۱:۱ ق.ظ  توسط تنها | 
بد دهن - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 0:36
صبح عروسی گلاب قاب کادو یوسف را با کمک طاهر گشود همان قالی بود که با کم هم در روزها قشنک و پر مهر و شور می بافتند گلاب بی آنکه اختیار سیل اشکهایش را داشته باشد روی قالی دست می کشید تا سر انگشتان لرزان مادر را لمس کند اما رسید به رد خونی که در میان نقشه پای اثر اشکل لیلی خشکیده بود سرش را خم کرد و نش...
gad - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 14:35
سلام به تنها کسی که می داند بر دلم چه میگذره و چه می خواهد خواسته ای در این روزها بر دلم سنگینی می کند که تو تنها میتوانی بر آن را اجابت کنی پس تنهایم نگذار . نگذار بجز تو به کسی دیگری رو می اندازم هیچکس مرا نمیخواهند برای خودم میخواهند برای خودشان میدانم کسی هم اینجا نیست که بداند و جوابی بدهد البت...
خواب باران - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 14:35
کتابی که خواندم تا حدودی شبیه من بودبی فایده بود فراز از خراطان گذشته بی فایده بودخاطارتی که دیگر جزیی از وجودش شده بودخاطراتی که هرچه تلاش می کرد از آنها دورتر شوندباکوچکترین نشانه و تلنگری از زیر خاکستر فراموشی سر در می آورد و وجودش را به آتش می کشاندفکر کرد ادم تا قبل از مرگش >چند بار باید جان بک...
پیام روزهای پایان سال 1402 - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 12:12
سلام به خودم و انانانی که بودند و اکنون نیستنددر این ساعات پایانی سال 1402 حیرانم از نبودن ها و نشدنی ها از غر زدن بیزار بودم اما گرفتار شد می گویند از انچه که بدت می اید دچارخواهی شد شاید باورش سخت باشد ناخواسته در این گرداب افتاده امخدا تو تنها هستی و معنای تنهایی درک میکندباز مشکلی دیگر بار امانت...
سال 1403 - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 12:12
سلام سال بی بودن هام مبارک هرکسی امد کامنت بذار
good - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 12:12
سلام به تنها کسی که می داند بر دلم چه میگذره و چه می خواهد خواسته ای در این روزها بر دلم سنگینی می کند که تو تنها میتوانی بر آن را اجابت کنی پس تنهایم نگذار . نگذار بجز تو به کسی دیگری رو می اندازم هیچکس مرا نمیخواهند برای خودم میخواهند برای خودشان میدانم کسی هم اینجا نیست که بداند و جوابی بدهد البت...
سه ماه گذشت - تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 23:04
سلام به خودم و سلام به تو و سلام به برادری که سه ماه از رفتنش گذشت که نفهمیدم چگونه گذشت روزهایم شده عین شب ها ظاهر شاد در پس پرده غمگین دیگر چیزی برای شادی ندارم یکی یکی عزیزانم را به خاک سرد می سپارم خانواده رو به انقراض هست تنها دو تن مانده یکی معلول و دیگری بیمار قلبی حالم خوب نیست هیچکس نیست که...
برادرم - تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 19:19
در مورخ 1402/7/28 روز جعمه با مراجعت به بیمارستان بعثت ناجا جهت ملاقات با بردار که شب قبل به انجا انتقال داده شده بود ظاهر امر مشکلی نبود اما حقیقت چیز دیگری بود او به انواع تجهیزات وصل بود در شواهد ظاهری اثری از زندگی نبود اما مونیتور بالا سر حاکی از تنقس میداد اما این هم دروغی بیش نبود دو دیگر نقس...
برای دل خودم - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 1:41
برف وقتی روی چتر سنگینی میکند و چترها خیس می کنند مرثیه اس اما وقتی کف دست تو بالا میگیری و چند دانه برق تالاپ می افته کف دستت بسردی برق بهت نشاط می ده اون وقت دیگه مرثیه نیست؛ تالاپ تالاپ برف روی چتر برات می شه ترانه؛ یه ترانه که هم سرده و هم گرم؛ سردش مال آدمای بی احساس و گرمیش مال ادمای عاشق .......

برچسب‌های مرتبط

ذهن همچو باغ است | ذهن همچون باغ است | ذهن همه چیز است | ذهن همگرا | سکوت بره ها | سکوت میکنم | سکوتم از رضایت نیست | سکوت شب | سکوت بره ها 2 | سکوتت را ندانستم